شوپنهاور : هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز
I never knew how to worship, until I knew how to love H. W. Beecher خسته شاملو شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید طنین نام مرا موریانه خواهد خورد دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم مگر سماجت پولادی سکوت مرا بلاغت غم من انتشار خواهد یافت قیصر "در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد [ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ] " شاملو گر بدین سان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک! از یاد رفته چون به یاد آید و فهم شود ، دیگر آن نیست که بود. کنفوسیسوس از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی کارو ساکمو بستم.وسایلم رو برداشتم. همه چی اماده است... دلم اما..... ما ماهیان اوزون برون محکوم به ماهیتابه ی واقعیت ایم. پناهی مادربزرگ گم کرده ام در هیاهوی شهر دستم به دست دوست ماند من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام پناهی بزرگ ارزومه که یه لحظه روبروی من بایستی اخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی تو خیال کن ادمای همه دنیا توی شهره توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته شدم اون غریبه ای که تونباشی نمی ارزه دارم از نفس میفتم مثل یک گیاه هرزه هر شب میان مقبره ها راه می روم شاید هوای زیستنم را عوض کند.... خونه قدیمی- درچوبی ابی- گل های ساده ی رنگارنگ سمت چپ حیاط روزایی که عمو زنجیر باف بازی می کردیم-من و زهرا- اون بزرگ بود و من کوچولو دستمو می گرفت و می چرخیدیم عکسا میگن-به گاوا اب میدادم- می ترسیدم- شاید.... پله ها رو جارو می کردم رو سکو می نشستم و به کوهها و تپه های روبرو نگاه می کردم تپه ها سبزتر بودن و نزدیکتر و پر رنگتر ولی کوهها دورتر و کم رنگتر و سفیدتر همیشه وقتی تازه می رسیدیم و میومدیم پیشت.... وقتی نزدیک خونه می شدیم دادو هوار راه می انداختیم و بلند بلند صدات می کردیم و اعلام می کردیم که اومدیم... عصاتو برمیداشتی و لنگان لنگان میومدی بیرون خونه استقبالمون برا ما که بچه بودیم این بهترین چیز بود تند و تند می دویدم تا برسیم بهت و بپریم تو بغلت انگار همه ی سال منتظر همین لحظه بودم همه ی روزا برا این لحظه ثانیه شماری می کردم باید بچه بود تا فهمید.... لباسات همیشه پر از گلای رنگارنگ ریز بود یه لباس بود که مشکی بود با گلای ریز سبز و ابی... این روزا سخت می شه دیدت اگه بشه بیام و ببینمت دیگه باهام حرف نمی زنی- ساکتی عزیزم دلم می خواد ببینمت می خوام صداتو بشنوم اما ساکتی و فقط منو از اون زیرا نگاه می کنی و غم تو چشات موج می زنه می دونم چرا...می دونم باهات حرف می زنم و اشک هم باهام همراهی می کنه بهت همه چیزو می گم- تو خودت می دونی اما... اما من برا اروم شدن دلم...برا اروم شدنم برات همه چیزو از اول تعریف میکنم... گاهی فقط نگات می کنم- گاهی می خوابم رو تنت...تنت سرده سرد سرد سرد.... یخ کردی... یخ کردی اینجا از تنهایی...... وقتی سیر نگات کنم خالی میشم- خالی از بود و نبود- از خودم.... چشام و ازت پر می کنم.... چقد دوست دارم هوا کم کم تاریک می شه... باید برم... یه شمع روشن می کنم و پا می شم... خداحافظ... خودم و میبینم که داره هی دور و دورتر می شه........ دل ساده برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن که قند شهر دروغی بیش نبوده است. پناهی عشق بورز
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.
من میدانم
من میدانم
من میدانم
***
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید
بودن
به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات
گاهی اوقات شیرین
شروع جنگ حیات
غروب عشق دیرین

آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
در روز روز زندگانیم
توی شهری که تو نیستی همه جارو غم گرفته

چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي
بخوان
چنانکه گويي کسي تو را نمي شنود
زندگي کن
چنانکه گويي بهشت روي زمين است
| Design By : Night Skin |










