تبليغاتX
خطوط موازی


خطوط موازی

شوپنهاور : هر جدایی یک نوع مرگ است و هر ملاقات یک نوع رستاخیز

 

 

I never knew how to worship, until I knew how to love

H. W. Beecher

 

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 0:12 توسط یک خط| |

 

 

                                                الاغی که یونجه را می فهمید........

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 0:10 توسط یک خط| |

 

خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم.

من میدانم
من میدانم
من میدانم
***
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.

شاملو

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 21:19 توسط یک خط| |

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:24 توسط یک خط| |

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:21 توسط یک خط| |

 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

قیصر

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:5 توسط یک خط| |

 

 

سه ساله شدم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:22 توسط یک خط| |

 

 

"در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد

[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ] "

شاملو

 

 


نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:24 توسط یک خط| |

 

  بودن

 

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم

 

 اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
 

گر بدین سان زیست باید پاک

 من چه ناپاکم

 

 اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

 

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!


    

                                  

 

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:19 توسط یک خط| |

 

 

از یاد رفته چون به یاد آید و فهم شود ، دیگر آن نیست که بود.

 

                                                              کنفوسیسوس

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:44 توسط یک خط| |

 

از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
 به اضافه ی عم پیری و سایه ی مخوف ممات

 

از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
 گاهی اوقات شیرین

 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات

 مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
 غروب عشق دیرین

این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
 

حدود دنیای متزلزلی است موسوم به :

 جوانی

کارو

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:12 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:2 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 4:0 توسط یک خط| |

 

ساکمو بستم.وسایلم رو برداشتم.

 

همه چی اماده است...

 

دلم اما.....

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:35 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:31 توسط یک خط| |

 

      

ما ماهیان اوزون برون محکوم به ماهیتابه ی واقعیت ایم.

 

پناهی 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:24 توسط یک خط| |

 

 

مادربزرگ
 

گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من

 
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
 خمره دلم
 بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام
 من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

پناهی بزرگ


 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:19 توسط یک خط| |

 

 

ارزومه که یه لحظه روبروی من بایستی

اخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی

تو خیال کن ادمای همه دنیا توی شهره

توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره


توی شهری که تو نیستی همه جارو غم گرفته

هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبه ای که تونباشی نمی ارزه

دارم از نفس میفتم مثل یک گیاه هرزه

 


 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 13:21 توسط یک خط| |

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 5:50 توسط یک خط| |

 

 

هر شب میان مقبره ها راه می روم

شاید هوای زیستنم را عوض کند....

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:6 توسط یک خط| |

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:46 توسط یک خط| |

 

 

      

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:46 توسط یک خط| |

 

 خونه قدیمی- درچوبی ابی- گل های ساده ی رنگارنگ سمت چپ حیاط

روزایی که عمو زنجیر باف بازی می کردیم-من و زهرا-

اون بزرگ بود و من کوچولو

دستمو می گرفت و می چرخیدیم

عکسا میگن-به گاوا اب میدادم- می ترسیدم- شاید....

پله ها رو جارو می کردم

رو سکو می نشستم و به کوهها و تپه های روبرو نگاه می کردم

 تپه ها سبزتر بودن و نزدیکتر و پر رنگتر ولی کوهها دورتر و کم رنگتر و سفیدتر

همیشه وقتی تازه می رسیدیم و میومدیم پیشت....

وقتی نزدیک خونه می شدیم

دادو هوار راه می انداختیم و بلند بلند صدات می کردیم و اعلام می کردیم که اومدیم...

عصاتو برمیداشتی و لنگان لنگان میومدی بیرون خونه استقبالمون

برا ما که بچه بودیم این بهترین چیز بود

 تند و تند می دویدم تا برسیم بهت و بپریم تو بغلت

انگار همه ی سال منتظر همین لحظه بودم

 همه ی روزا برا این لحظه ثانیه شماری می کردم

 باید بچه بود تا فهمید....

لباسات همیشه پر از گلای رنگارنگ ریز بود

 یه لباس بود که مشکی بود با گلای ریز سبز و ابی...

این روزا سخت می شه دیدت

 اگه بشه بیام و ببینمت دیگه باهام حرف نمی زنی- ساکتی عزیزم

دلم می خواد ببینمت

می خوام صداتو بشنوم

اما ساکتی و فقط منو از اون زیرا نگاه می کنی و غم تو چشات موج می زنه

 می دونم چرا...می دونم

باهات حرف می زنم و اشک هم باهام همراهی می کنه

 بهت همه چیزو می گم- تو خودت می دونی اما...

اما من برا اروم شدن دلم...برا اروم شدنم برات همه چیزو از اول تعریف میکنم...

گاهی فقط نگات می کنم- گاهی می خوابم رو تنت...تنت سرده

 سرد سرد سرد....

یخ کردی...

یخ کردی اینجا از تنهایی......

وقتی سیر نگات کنم خالی میشم- خالی از بود و نبود- از خودم....

چشام و ازت پر می کنم....

چقد دوست دارم

هوا کم کم تاریک می شه...

باید برم...

یه شمع روشن می کنم و پا می شم...

خداحافظ...

خودم و میبینم که داره هی دور و دورتر می شه........

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:53 توسط یک خط| |

 

 

دل ساده

 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

 گنجشک ها را

از دور و بر شلتوک ها کیش کن

 که قند شهر

دروغی بیش نبوده است. 

 

پناهی


  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:38 توسط یک خط| |

 

 

 

              

                                                حاسبوا قبل ان تحاسبوا

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:21 توسط یک خط| |

 

 

عشق بورز

چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي

بخوان

چنانکه گويي کسي تو را نمي شنود

زندگي کن

چنانکه گويي بهشت روي زمين است




 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:44 توسط یک خط| |

 

 

من نمی خواستم بزرگ شم اصلا....

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:42 توسط یک خط| |

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط یک خط| |

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:45 توسط یک خط| |

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:13 توسط یک خط| |


Design By : Night Skin